شنبه 9 مهر 1390
اخرین دیدار
خدمت همه دوستان عرض سلام و ادب دارم.
یادتونه توی پست قبلی گفتم که خیلی زود مطلب جدید مینویسم؟؟
قربونش برم ، حقیقت عالم دوست داشت که ما رو ضایع کنه .
منم دیگه تصمیم گرفتم همش به خاطر مطلب ننوشتن معذرت خواهی نکنم
اخه راستشو بخواین ، دنده ام پهن شده (بین خودمون بمونه ها)
خوب بریم سراغ ادامه داستانمون از ماشا الله خان.
شب جمعه بود . مهدی از قم اومده بود و مهمون ما بود . ایشون هم از
شاگردان ماشاالله خان بود . طلبه هم هست . هر از گاهی میاد شیراز .
خیلی اصرار کرد که بریم پیش ماشاالله خان . من حال نداشتم و کاهلی
میکردم. تا اینکه بیخیال شد .
نمیدونم چی شد که یه دفعه شوری تو دلم افتاد که باید بریم پیش
ماشاالله خان . حالا من اصرار میکردم و مهدی حال نداشت . خلاصه
اینکه اوضاع خنده داری شده بود . بالاخره من و مهدی و برادرم رفتیم
سمت منزل ماشاالله خان.
وقتی رسیدیم و در زدیم ، خانومشون درو باز کرد . تا پرسیدم ماشاالله خان
هستن ؟ دیدم که بغضش ترکید و شروع کرد به گریه . من که حدودا
دو هفته ای میشد به خاطر مشاغل کاری نتونسته بودم خدمتشون
برسم ، بیخبر از همه جا یه لحظه دنیا رو سرم خراب شد . فکر کردم
ایشون پرواز کردند .
اخه این دو سه ماه اخیر رو دائما میفرمودند که : بوی حلوام رو
نمیشنوین؟ وقتی میگفتیم اقا جان بلا به دوره ایشالا صد سال
عمر کنین ؛ جواب میدادن که : من که بوش رو میشنوم . حضرت
عزرائیل دور و برم زیاد میچرخه .
بعدش هم شروع میکردن به خندیدن . خنده هاش خیلی ملیح بود .
وقتی میخندید ، انگار تمام غصه های عالم رو از دوش ادم بر میداشتن .
وقتی خانومش گفت که ایشون حالشون بد شده و چهار روزه که توی
بیمارستان هستن ، یه نفس راحتی کشیدم .
پرسیدم که چرا منو خبر نکردیدن؟
گفتن که با منزل تماس گرفتیم . خانومتون عذر خواهی کرده و گفته
که سرش یه کم شلوغ بوده . ما هم چیزی نگفتیم که توی زحمت نیفتین.
در هر صورت دیگه شب بود و وقت ملاقات نبود . خدا حافظی کردیم و
بنا شد که فردا توی وقت ملاقات برسیم خدمتشون .
هنوز پنجاه قدم نرفته بودیم که خانومشون به گوشی من زنگ زد و گفت :
ماشاالله خان تماس گرفتن و گفتن به بچه ها بگید بیان بیمارستان . حتما
راهشون میدن .
بقیشو در ادامه مطلب بخونید
دوشنبه 4 بهمن 1389
اولین دیدار حدود 10 سال پیش بود . اون موقع اوایل سیر و سلوکم بود و شاگرد استاد کریم محمود حقیقی بودم. از طرفی دنبال علوم غریبه هم بودم و خیلی توی این زمینه مطالعه میکردم . یه روز رفته بودم یه جایی که کتب علوم غریبه داشت و دنبال یه کتاب میگشتم . همینطور که غرق وارسی کتابها بودم ، پیرمردی که سر و وضع نامرتبی داشت و تقریبا به نظر دهاتی میومد سر تو گوشم کرد و اشاره کرد به یکی از کتابا و گفت که : اون کتابه که توش شکل زیاد داره بخر . مطالبش درسته و خوبه . (ببخشید که اسم کتاب رو ذکر نمیکنم . بنا به دلایلی از ذکر اسم کتاب معذورم ) من هم که فکر میکردم اون پیر مرده بر اساس اشکالی که توی کتاب هست ، این حرف رو زده و فکر نمیکردم که واقعا چیزی بلد باشه ، با بی تفاوتی گفتم : چشم . ممنونم. نگاهی بهم کرد و گفت : فکر میکنی شوخی کردم !!! اسمت چیه ؟؟؟ به محض اینکه اسمم رو گفتم ، خیلی سریع یه سری محاسبات عددی کرد و یه سری از مطالب مربوط به من رو بهم گفت . بلافاصله متوجه شدم که ایشون یکی از اساتید علوم غریبه هست ولی به ظاهرش نمیاد. سریع دستش رو گفتم و تقاضا کردم که استاد من بشه . گفت : من کوهی هستم . اصلا توی شهر پیدام نمیشه . یه مزرعه خارج شهر دارم که اونجا زراعت میکنم . مابقی اوقاتم رو هم تنها میرم توی کوه و برای خودم میچرخم . گهگاهی یه سری به شهر میزنم تا دخترم رو ببینم که مقیم اینجاست . تو نمیتونی با من راه بیای . ولی میفرستمت پیش استادم . بعدش هم عجایبی راجع به استادش گفت که به علت اینکه ممکنه بعضیا باور نکنن ، نمینویسم . خلاصه اینکه ادرس محل کار استادش رو به من داد بعدش هم خداحافظی کردیم و رفتیم . ادرس اون فرد یه جایی پشت مدرسه خان شیراز بود . ما هم پرسون پرسون ، رفتیم و بالاخره به یه خونه ای رسیدیم که بعدا فهمیدم اونجا انباری بود که به عنوان سمساری ازش استفاده میکرد . از طرف دیگه ، وقتی هم که میخواست خلوت و اربعین بگیره ، همونجا که تقریبا به شکل بیغوله های خرابه بود ، بیتوته میکرد . اما سراسر نورانیت بود و عجیب معنویتی داشت . ناگفته نمونه که در اون زمان ، من دستور ذکر شریف لا اله الا الله رو از استاد محمود حقیقی داشتم . در ضمن چون اوایل سیر و سلوکم هم بود و ناپخته بودم ، سرخود و بدون اجازه ذکر یونسیه رو که اثاری درکتب براش نوشته شده بود رو میگفتم . در انبار که رسیدم ، دیدم که در نیمه بازه . با یه تیکه سنگ در زدم . صدایی شنیدم که گفت : کیه ؟؟؟؟ گفتم : اقا حبیب خداست . مهمون نمیخواید . بلند گفت : بفرما . کسی که ذکر لا اله الا الله میگه ، جاش روی سر ماست . اول یه کم تعجب کردم که ایشون از کجا فهمید من ذکر لا اله الا الله میگم . بعدش به خودم گفتم که خوب همه لا اله الا الله میگن . همه مسلمونیم و این کلمه رو همه به زبون جاری میکنیم . در هر صورت توجه نکردم و رفتم داخل . وقتی وارد شدم به یه پیرمردی برخوردم که اصلا به قیافه اش نمیومد که اهل این حرفا باشه . در حدی ساده و معمولی بود که اگر توی خیابون سلام میکرد ، شاید حتی جوابش رو هم نمیدادیم . خلاصه اینکه در اولین دیدار ، جوری با من برخورد کرد که انگار دونفر هستیم که کاملا با هم اشناییم . انگار که 20 سال بود همدیگه رو میشناختیم . اصلا ذره ای احساس غریبی نکردم . کمی شوخی کرد و مارو خندوند . بعد از شوخی ها ، جریان رو براشون توضیح دادم و درخواست کردم که استاد من بشن . نگاهی پدرانه بهم کرد و گفت : علوم غریبه به درد تو نمیخوره . خرابت میکنه . راه تو چیز دیگه اس . تو عرفان رو طی کن و از علوم غریبه پرهیز کن . دیگه هم در این باره چیزی از من نپرس . یه دفعه چهره اش یه حالت خیلی جدی به خودش گرفت و گفت : ذکر یونسیه میگی ؟؟؟؟ منم گفتم : بله گفت: با اجازه کی؟؟؟؟ یه کم حرفش بهم برخورد . تقریبا با حالت اخم گفتم : مگه ذکر خدا گفتن هم اجازه میخواد؟؟؟ گفت: بله که میخواد . تو اگر خودت رو از پشت بوم بندازی پایین ، ضررش برات کمتر از گفتن این ذکره . بعضی از دکرها با عدد مخصوص برای بعضی از نفوس ضرر داره . بعدش بهم گفت که : اصلا تو نمیخواد ذکر بگی . این کاری رو که من بهت میگم انجام بده ، حتما دری به روت باز میشه . گفتم : چیکار کنم ؟؟؟ گفت که : مادرت هر روز صبح ، وقتی که از خونه میره بیرون ( چون مادر من کارمند بود . اون موقع هم من تقریبا بیکار بودم و بعد از نماز صبح ، تا دمدمای ظهر میخوابیدم ) سطل اشغال رو میذاره دم در . هر روز صبح به خودش میگه ، من دو تا جوون دارم ، ولی هیچکدومشون غیرت نمیکنن ، صبح ها سطل اشغال رو بذارن دم در . تو اگه میخوای در به روت باز بشه ، صبح ها بعد از نماز صبح ، سطل اشغال رو بذار دم در . من گفتم چشم . من هم که خیلی ناپخته بودم و فکر میکردم کل سیر و سلوک خلاصه میشه توی ذکر ، اصرار بر گرفتن یه ذکر از ایشون کردم . ایشون هم بزرگواری کردند و در جلسه اول ، یکی از اسماء ادریسی رو به من تلقین فرمودند . بعدش فرمودند که ادرسشون رو به کسی ندم . اصلا به کسی نگم که پیش یه همچین فردی فردی میرم . واینکه کسی رو هم با خودم نبرم . ولی به خودم گفت که هفته ای حد اقل یه بار بهشون سر بزنم . من هم از اون به بعد گاهی اوقات هفته ای دو بار و گاهی هفته ای به بار خدمتشون میرفتم . بعضی وقتا چندین ساعت پیش همدیگه مینشستیم و حرفی جز خدا نداشتیم . جالب اینه که تازمانی که خدمتشون بودم ، اصلا متوجه نبودم این همه وقایع غیر عادی اتفاق افتاد . مثلا اینکه از کجا فهمید من ذکر لا اله الا الله میگم !!!؟؟؟؟ از کجا فهمید من ذکر یونسیه رو سر خود میگم ؟؟!!! از کجا فهمید که ما دو تا برادریم ؟؟؟ از کجا میدونست که مادر من خطورات قلبیش چیه و الی اخر؟؟؟ اصولا همیشه همینجوری بود . وقتی خدمتشون بودم ، اصلا متوجه نمیشدم که همه چی غیر عادیه . ولی وقتی توی راه منزل ، وقایع رو با خودم مرور میکردم ، حیرت میکردم و سرم سوت میکشید . کم کم به قدری عجایب از ایشون دیدم که هر کاری میکرد ، اصلا حیرت نمیکردم و کاملا برام عادی شده بود . منتظرم باشید . راجع به ایشون کلی حرف براتون دارم . و البته منظورم از اینکه شروع کردم به نوشتن در باره ایشون رو توی پست بعدی که انشاالله خیلی زود اتفاق میفته رو ، میفهمید . بماند برای بعد.
چهارشنبه 25 شهریور 1388
با عرض سلام و خسته نباشید خدمت همه دوستان گرامی:
بنده مثل همیشه شرمنده و عذر خواه همه دوستان و رفقا و اساتید هستم
. بعضی از دوستان به قدری در پیغامهای خصوصی و عمومی و ایمیلهاشون
ما رو مواخده نمودند به خاطر ننوشتن مطلب که بنده واقعا خجالت کشیدم و
در محضرشون شرمنده شدم
. در هر صورت دوستان در این ایام شعبان رجب و
شعبان و رمضان به قدری دست و پام تو هم بود که نتونستم حتی جواب
سوالات دوستان رو بدم . فقط گه گاهی میتونستم یه سری بزنم و پیامها
و ایمیلهام رو چک کنم . در هر صورت باز هم بنده عذر میخوام .
یه عذر خواهی دیگه به خاطر اینکه به بعضی از دوستان که جوابای
کامنتاشون رو ندادم. در پست قبلی کامنتهایی رو که مهمتر بود و ایمیلهایی
که مهمتر بود رو جواب دادم ولی بعضی از دوستان که جواباشون رو ندادم
از محضرشون عذر خواهم.
راستشو بخواید بحثهایی توی ذهنم هست که دوست دارم اونا رو مطرح کنم .
مثل بحث حقوق زن در اسلام . یا بحث اعجاز به صورت اصولی و دقیق .
یا مباحث معرفت نفس و انسان شناسی . یا بحثهای خیلی زیادی از
عرفان عملی . یا بحث اشنایی با عرفانهای سایر ادیان نظیر عرفانهای هندی
و سرخپوستی و عرفان یهودی و عرفان مسیحی و نکات قابل استفاده هر کدومشون
و وجه تمایز اصلی عرفان اسلامی از اونها . یا حتی بحثهایی در
مورد متافیزیک حقیقی . اخه کلاشهایی هستند که امروزه به اسم متافیزیک
مطالب و عقاید و کارهایی رو به خورد ما میدن که هیچکدومشون درست
نیست . اصل متافیزیکی که امروزه تو کشور ماهست چیزی نیست جز
صورت علمی عرفانهای هندی . یعنی یه سری تکنیکهای عملی رو از
عرفانهای مختلف هندی گرفتن و صورت علمی بهش دادن و یه سری از
عقاید همونا رو دوباره صورت علمی بهش دادن و اسم متافیزیک روش
گذاشتن و دارن تدریس میکنند. حتی در بعضی از کشورها رشته های
دانشگاهی تخصصی بهش اختصاص دادن و تا مقطع دکترا هم تدریس
میکنن . خب این متافیزیکی که اینها در شاخه های مختلف تدریس میکنن
یه مزایایی داره و کسی که کار کنه یه چیزایی گیرش میاد . اما خیلی خیلی
سطحش پایینه . گرچه برا اونایی که از عرفان بی خبرند و نمیدونند که در
عالم عرفان چه خبره ، خیلی خیلی سطحش بالاست. اما متاسفانه اتفاقی
که افتاده اینه که یه عده بلند شدن و بدون دونستن حتی یه ذره از متافیزیک
و بدون دیدن حتی یه استاد ، چند تا کتاب خوندن و چندتا تکنیک یاد گرفتن و
بی پولی هم زده به سرشون ، یه دکون دستگاه باز کردن به اسمای مختلف
و بچه های نازنین مردم رو به همین نام و نشون فریب میدن و یه پولی به
جیب خودشون میریزن . چند وقت پیش هم یه کاری کردن که بد نیست
بدونید . اینها (یعنی اقایونی که موسسات متافیزیک دارند ) از سراسر
کشور ، توی تهران جمع شدن و با همدیگه تبادل نظر کردن که برا خودشون
ارزیابی علمی کنند و خلاصه به خودشون مدرک بدن . یکی از دوستان ما که متافیزیک
رو با هم شروع کردیم و البته شاگرد خوبی هم بود ، بعد از یه
مدت یه موسسه متافیزیک باز کرد. ایشون هم توی اون جلسه حضور
داشته . وقتی برگشت یه روز ما رو دعوت گرفت و شیرینی مفصلی به
ما داد . ما گفتیم این برا چیه ؟؟ جواب داد که به خاطر گرفتن مدرک
دکتراست !!!! با تعجب گفتم که شما کی درس خوندین ، ما که هر چی
یادمونه شما دیپلم ردی داشتین ، چه جوری شده که الان یه شبه دکترا
گرفتین؟؟؟؟ ایشون گفت که هیچی دیگه ما در جلسه ای که توی تهران
بود ارزیابی علمی شدیم و از موسسه مدرک دکترا گرفتیم .
ببینید کار به کجا کشیده !!! ایشون فقط در حد یه مربی متافیزیک بیشتر نبود .
متاسفانه الان هم توی دانشگاههای مختلف سمینارهای مختلف برگزار میکنه
و برا دیدنش احتیاج به وقت قبلیه و هر سخنرانی که میکنه میلیونی پول
میگیره و ... . اینو عرض کنم دوستان که هرجا دیدید کسی به اسم تعالیم
معنوی از مردم پول میگیره ، شک نکنید که شیاده . تمامی تعالیم معنوی
برای خدمت به بشریت اومده و برای پرهیز از این امور اومده . از طرف
دیگه هرکی خودشو دکترای این امور معرفی کرد بدونید که دروغ میگه .
چون اصلا در ایران کسی که مدرک متافیزیک از مرکز معتبر دانشگاهی
داشته باشه وجود نداره . البته موسسات تقلبی زیاده .
بد تر از همه و فاجعه اصلی اینکه اینها بدون کوچکترین اطلاعی از مباحث
عرفانی ، هر جا که میشینن و پا میشن ، از عرفان صحبت میکنن و مزخرفاتی
میگن که ادم متحیر میمونه .
از طرف دیگه توی عرفان هم وضع همین شده . هرکی از راه رسیده شده پیر
طریقت و یال و کوپالی گذاشته و ادعای استادی داره .
ببینید چه قدر مزخرف شده بعضیا رو توی تهران دیدم که کارت چاپ میکنن و ... .
به قول یکی از اولیای اصفهان که قبل از ماه رمضون مهمون ما بود ، اینقدر پیر
طریقت زیاد شده که نفری یه مرید پیدا نمیشه که بدیم دستشون.
من نمیخوام بگم اولیای الهی کم هستن . اما اینقدر هم دیگه زیاد نیستند.
مثلا توی شهری مث شیراز ، افرادی که بتونن شاگرد تربیت کنند دو یا سه
نفر بیشتر نیستن . یا توی اصفهان دو سه نفر هستند . چند نفر هم توی قم
هستند و چند نفر هم توی مشهد . اما بنده از بین تمامی افرادی که در
شهرهای مختلف کشور میشناسم که به مراتب عالیه رسیدن ، شاید به
جرات بتونم بگم که فقط هفت یا هشت نفرشون رو در حد استادی قبول
دارم . اینم بگم که اینها غالبا اسم و رسم و معروفیت ندارند . فقط دوسه
نفرشون هستند که مشهور شدن و البته شهرتشون هم چندان زیاد نیست .
خلاصه اینکه خدا عاقبت همه رو به خیر کنه .
ببینید چی میخواستم بگم و سر از کجا در اوردم؟؟؟
هر کدوم از این مباحثی که خدمتتون عرض کردم یه وبلاگ تخصصی جدا
گونه لازم داره . ولی انسان محدود شده در حصار زمان و مکان و شرایط
کاری ازش بر نمیاد جز متابعت از این محدودیتها .
امروز بحثم رو به دنبال سوالی که اقا ابراهیم توی پست قبل پرسیده بودند
دنبال میکنم . البته هدفم جواب دادن به سوال ایشون نیست . بحث امروز
بنده بحث توحید در خالقیته . ایشون سوالی داشتن که فکر میکنم ریشه
اصلی طرح اون سوال همین مطلب باشه . بحثهای توحیدی در چندین
مقام میتونه مطرح بشه . از جمله توحید ذاتی ، توحید صفاتی ، توحید افعالی
، توحید عبادی ، توحید در الوهیت و ربوبیت و توحید در خالقیت .
بحث امروز بنده در مورد توحید در خالقیته . یعنی میخوایم از راه عقل و
برهان حرکت کنیم و ببینیم که ایا عقلا میشه که چند تا خالق داشته باشیم یانه .
ببینید ، بحث در وجود خدا و توحید اون نیست . حرف در اینه که از نظر عقلی
اثبات شده که موجودات عالم دو قسم هستند . یا ممکن الوجودند یا
واجب الوجود . در توحید و وحدت واجب الوجود هم حرفی نیست .
اما صحبت در اینه که ایا میشه ممکن الوجودی ، خالق ممکن الوجودی
دیگه باشه یانه . حرفی در این نیست که عالم در بدو خلقتش نیاز به
واجب الوجود داره . حرف در اینه که ایا از بین موجوداتی که خدا خلق کرده ،
ایا ممکنه یه موجودی پیدا بشه که اون هم بتونه خلق کنه یا نه . به نظرم
میرسه که صورت مسئله خوب ترسیم شده پس بریم سراغ عقل و ببینیم
جناب عقل چی به ما میگه .
بقیشو در ادامه مطلب بخونید
شنبه 19 اردیبهشت 1388
با عرض سلام و خسته نباشید خدمت همه دوستان گرامی:
بحثمون درباره خطرات راه عرفان بود. از تقسیم بندیی که خدمتتون تقدیم
کردم دوقسمش که خطرات جسمی و خطرات روحی بود رو توضیح دادم و
برای نمونه مقداری از وقایعی رو که بنده از عده ای از دوستان دیده بودم و
شنیده بودم و یا برای خودم پیش اومده بود رو خدمتتون عرض کردم. اما الان
به یاری خداوند به دوقسم دیگه خطرات راه عرفان میپردازیم تا ببینیم خدا چی
میخواد.
خطرات عملی
منظور از خطرات عملی ، خطراتی هست که فرد در مرحله عمل با اونها
درگیر میشه و میتونه سالک رو تا ناکجا اباد بکشونه .فرد در روش راه رفتنش
و در راهی که برای سیر و سلوک انتخاب میکنه ، اگر دچار اشتباه بشه ، خدا
میدونه که سر از کجا در میاره .
ببینید دوستان : راه و روشی که فرد برای پیمودن راه حق انتخاب میکنه از
مهمترین مسائلی هست که در اون فرد سالک باید راهنمای قوی داشته باشه .
بعضی از افراد برای پیمودن این راه راه و روشهایی عجیب و غریب رو انتخاب
میکنند که عاقبت خیلی خوبی نداره . مثلا بعضیا هستند که با توجیهاتی مثل
اینکه ما برای راه رفتن احتیاج به کمک داریم ، به عنوان کمک از علوم غریبه
استفاده میکنند. خود علوم غریبه قواعدی داره که استاد کار کشته لازم داره .
متاسفانه مدعی دروغ اینگونه مسائل هم تا دلتون بخواد وجود داره . اگر فرد
در پیدا کردن استاد علوم غریبه موفق به یافتن استاد درست و حسابی نشه ،
ضررات مهلکی در بعد جسمی و روحی میخوره . حتی گاهی اوقات مطالعه
کتب علوم غریبه هم میتونه این ضررات رو بدنبال داشته باشه . بالا تر از این.
حتی نگهداری کتب علوم غریبه در منزل هم میتونه این خطرات رو نه فقط
برای فرد نگهدارنده بلکه برای تمام اهل خانواده در بر داشته باشه .
مثلا برای نمونه عرض کنم خدمتتون که ، در کتب علوم غریبه طلسمات و
اذکار و اوراد مخصوصی نوشته شده که هرکدوم از اونها اثری داره . اثر این
طلسمات به خاطر موکلین جنی هست که مامور و موکل اون طلسم هستند.
هرجا که طلسم حضور داشته باشه ، موکل اون طلسم هم به اونجا مراوده
پیدا میکنه . البته اینو بگم که اکثر کتابهای علوم غریبه یا طلسمات و دستوراتی
که درش هست غلطه ، یا اینکه یه کلید مخصوصی برای کار گرفتن از دستور
هست که در کتاب نوشته نشده . پس غالبا بی اثره . اما گاهی اوقات ممکنه
توی یکی از این کتب یه دستور صحیح پیدا بشه . همون دستور کافیه که موکل
اون طلسم در محل طلسم حضور پیدا کنه . حالا یه خانواده بیگناه میمونه و
مشکلاتی که اون موکل میتونه براشون درست کنه .
از طرف دیگه اگر کسی سرخود طلسمات رو بکار بگیره یا ختومات رو بکار
بگیره، ممکنه که از طرف موکل اون طلسم و ختم اسیبهایی ببینه . برای
به کار بردن طلسمات و ختومات ، استاد لازمه و هر دستوری استاد لازم داره.
چون غالبا وقتی استادی دستوری به کسی میده یا طلسمی به کسی میده،
موکل اون طلسم در تحت تسخیر خود استاد هست و استاد قبلا با ریاضاتی
اون موکل رو به تسخیر خودش در اورده . حالا این طلسمی که نوشته در
حقیقت رمزی هست بین اون استاد و اوموکل . بر این اساس موکلی که
تحت تسخیر اون استاده ؛ کاری رو برای فردی که طلسم بهش داده شده
انجام میده . اما اگر اون استاد مرده باشه و شما برید و از طلسماتش
استفاده کنید ، چون این موکل تحت تسخیر استاد نیست و از کسی حرف
شنوی نداره طلسمتون که بی اثره هیچ بلکه اسیبهای جدی به شما وارد
میکنه. از طرف دیگه هر طلسمی مربوط به شخص خاصی هست . طبع افراد
متفاوته . بعضی ناری هستند و بعضی ابی و بعضی بادی و بعضی خاکی .
طلسمی که برای یه فرد با طبع خاکی نوشته شده به درد فردی با طبع ابی
نمیخوره . زمان نوشتن اون طلسم و ریاضت قبلش هم که امر خیلی میهمیه.
نحوه نوشتن اون طلسم و نحوه استفاده از اون طلسم و حتی مرکبی که
باهاش نوشته میشه همه اینها قواعد داره . تمام اینهایی که سر کوچه
نشستن و فال میگیرن و برای هردردی سریعا طلسمی مینویسند و دارویی
دارند ، غیر از دروغ هیچ چیزی بلد نیستند.
خلاصه اینکه دوستان باید خیلی حواستون جمع باشه که توی دام اینگونه
مسائل نیافتید.
بر فرض اینکه استاد درست و حسابی هم پیدا کنید و درست راه برید ، باز هم
وقت تلف کردنه و چیزی به نام سیر و سلوک الی الله از اینجور حرفا در نمیاد.
بعد از 50سال فرد یه دفعه میبینه که سرمایه عمر بر باد رفت و چیزی
عایدش نشد .
راههای دیگه ای هم مثل متافیزیک رو من طی کردم و جند سال از عمر
شریف رو صرفش کردم . در اکثر رشته های متافیزیک مثل چشم سوم ،
هاله بینی و هاله شناسی ، هاله در مانی ، خود هیپنوتیزم و دگر هیپنوتیزم ،
مدیتیشن و ریلکسیشن ، تله پاتی و تله کنسیس و سایکومتری ، فرا فکنی
و سفر روح و ... در نزد بهترین و معتبر ترین استاد درجه مربی گری گرفتم .
اما بعد از حدود 6 سال کار کردن مداوم در این امور به این نتیجه رسیدم که
این ره نیز به ترکستان است . اما افرادی رو دیدم که غرق در این امور سالهای
متمادی رو دارند طی میکنند و روز به روز بیشتر در ته این چاه بی انتها فرو
میرن. من که کلا از این جور امور توبه کردم و الان وقتی که شاگردان سابقم
در این امور ازم سوالی میپرسند ، جدا ناراحت میشم .
یا راههای دیگه ای که در مرحله عمل ،دست و پاگیر سالک الی الله میشه و
اون رو از رفتن طریق حقه الی الله باز میداره .
خود بنده در اوایل کارم از یکی از اساتیدم در دانشگاه که خودش فرد کار کرده
و راه رفته ای بود دستوری گرفتم . ایشون به من گفت که اگر بتونی با روح
یکی از اولیای خیلی بزرگ ارتباط برقرار کنی و به عالم قبرش راه پیدا کنی ،
خیلی از مراحل رو سریعتر میتونی طی کنی. لذا دستوری دادند به بنده که
باید هر روز به قبرستان میرفتم و سر قبر فرد مخصوصی که خود استاد نام
برد حاضر میشدم و کارهای مخصوصی رو که داشت انجام میدادم . من با یکی
دیگه از رفقا که از ابتدا رفیق راهم بود (قبلا در باره اش براتون حرفایی زدم .
همون محمد علی که باباش فوت کرده بود و یه پست در باره اش نوشتم ) ،
با هم این کار رو انجام میدادیم . بعد از یک هفته که این کار رو بدون اذن
استادمون ، اولین ارتباط ما با روح مذکور برقرار شد . همون روز خدمت استاد
که رسیدیم ، خیلی برخورد تندی با ما کردند و فرمودند که این کار رو ترک کنید
و دیگه هم سراغ این جور کارا نرید . ما حیرت زده از اینکه ایشون از کجا
فهمیدند و چرا ما رو منع کردند ، دیگه سراغ این جور کارا نرفتیم .
حالا یواش یواش داره برامون روشن میشه که چرا استاد ما رو منع فرمودند.
یکی دیگه از خطرات عملی اینه که ممکنه فردی به استادی ناشی یا شیاد
برخورد پیدا کنه که نعوذ بالله از این امر. نمیخوام خیلی خستتون کنم . فقط
بگم که دوتا از دوستان نزدیک خودم ، استادی در اصفهان پیدا کرده بودند که
اسم و رسمی داشت و ... و شکارش شده بودند . به خاطر اون فرد ، از استاد
خودمون که یه فرد کامل تمام عیار بود دست کشیدند. بعد از سه سال هر
دوتاشون توی تیمارستان مدتها رو گذروندند . الان هم هنوز که هنوزه حال و
روز عادی ندارند . در حالیکه همه افرادی که خدمت استاد خودمون کار میکردند
به جز من بیچاره عقب مونده از قافله ، به مقاماتی رسیده اند. داستانش خیلی
طولانیه . درد سرتون ندم و برم سراغ خطرات اعتقادی .
بقیشو توی ادامه مطلب بخونید
شنبه 12 اردیبهشت 1388
خدمت همه دوستان و بزرگواران عرض ادب و سلام دارم.
دوستی به نام host110 سوالی در باره اعجاز قران کردند که جوابش یه
کم طولانی شد. لذا تصمیم گرفتم که جوابم رو که حاوی نکات خوبی هست
در غالب یه پست ارسال کنم . البته توی کامنتهای پست قبلی (خطرات راه
عرفان 1 ) ، ازیتا خانوم هم سوالات خیلی خوبی داشتند که جواباشون
حتما براتون مفیده . ارزش داشت که یه پست جدا گونه بشه .
اما بریم سراغ سوالات این استاد بزگوار و جوابشون .
با عرض سلام خدمت استاد گرامی
یكی از ایرادات مخالفین اعجاز قرآن مساله سنخیت بشری آن میباشد
در این رابطه مثال آقای حسین رضا زاده را میآورند كه چرا ایشان نمیتواند
ادعای پیامبری كند... به این علت كه فعل ایشان با كودك در قنداق كه
پستانك خود را بلند میكند سنخیت داشته!
خوب حال سوال من این است اگر شخصی برای اثبات پیامبری خود كوهی
را بلند كند نباید قابل قبول باشد؟ چون فعل او سنخیت بشری داشته؟!
نوزاد پستانك خود را بلند كرده رضازاده وزنه دویست و پنجاه كیلویی و
ایشان هم وزنه ای به بزرگی كوه!! سنخیت همه یكیست؟!
عیسی(ع) هم مرده ها را به اذن خداوند زنده میكردند. امروزه پزشكان
با دستگاه شك الكتریكی كسانی را كه ایست قلبی كرده اند به زندگی
بر میگردانند.فقط تفاوتشان در مدت زمان مرگ است! یكی مرده ای را كه
چند دقیقه از مرگش گذشته زنده میكند و دیگری مرده ای را كه ماه ها
از مرگش گذشته!! اما چون فعل هر دو از یك سنخ بوده!!!! نمیتوان گفت
معجزهای در كار بوده!!؟؟
دوست بزرگوار عرض سلام و ادب خدمت شما دارم: واقعا برام جای تعجبه
که یه عدهافراد خودشون رو محقق بدونن و ادعای اشنایی با علوم اسلامی
رو داشته و سنگ صداقت به سینه بزنن ، اونوقت اینقدر سخیف حرف بزنن .
اقایانی که هنوز فرق معجزه رو از غیر معجزه نمیدونند ،چه جوری به
خودشون اجازه میدهند که اینهمه روی این موضوع حرف بزنند و حرفهایی
بزنند که واقعا دور از شانشونه ؟؟؟؟
ببینید دوست عزیز ، تعریف معجزه اینه که : به امری که خارق عادت باشد
و به اذن الهی باشد و نشانه صدق دعوی پیامبری کسی باشد معجزه میگن.
در این تعریف ، سه تا چیز لحاظ شده . اول اینکه امری که معجزه هست
باید خارق عادت باشه . مثلا عادت اینه که مرده زنده نشه . اما اگر مرده ای
زنده بشه ، این خارق عادته . اما خوارق عادات زیاده و کم نیست .
هر خارق عادتی معجزه نیست . مثلا مرتاضین هندی و اهل علوم غریبه
و بعضی از افراد اهل متافیزیک و ... خوارق عاداتی مثل معلق شدن در هوا
و عبور از دیوار و غیب گویی و ... انجام میدن . اما اینا معجزه نیست .
شرط دوم معجزه بودن چیزی اینه که اون چیز به اذن خدا باشه .
و اون فعل خارق عادت الهی باشه . کارهایی که الهی نیست معجزه نیست .
بین معجزه و خارق عادت خیلی فرقه . شرط سوم هم اینه که این امر باید
دلیل صدق دعوی فرد در پیامبری باشه . حالا که اینا رو فهمیدید،
راه باز شناسی معجزه از غیر معجزه رو براتون به اختصار عرض کنم .
اول اینکه امور خارق عادت که معجزه نیستند میشه که از افراد غیر الهی
هم سر بزنه ولی معجزه امکان نداره که از افراد غیر الهی سر بزنه .
ثانیا اینکه امری که معجزه نیست ، میشه که از راه تمرین و ممارست
بدست بیاد. یعنی هم قابل یاد گرفتن هست و هم قابل یاد دادن .
اما معجزه به هیچ وجه قابل تعلیم و تعلم نیست .
ثالثا امور خارق عادت قابل شکست هستند . یعنی میشه یه نفر پیدا بشه
و تاثیر کار خارق العاده ای رو که فرد انجام داده خنثی کنه . یا اینکه یه نفر
پیدا بشه و کار بزرگتر و قوی تر از اون رو انجام بده ویا حتی اینکه یه نفر
پیدا بشه و مانع انجام کار خارق عادت بشه . ولی معجزه اینطور نیست .
چون معجزه به اذن خداست ، امکان نداره شکست بخوره یا تحت تاثیر
نیروی دیگه ای واقع بشه . اما راه باز شناسی معجزه از غیر معجزه
خودش داستانی طولانی داره که فعلا نیازی به گفتنش نمیبینم.
اصلا کار رضا زاده و امثال رضا زاده تعریف امر خرق عادت هم برش صادق
نیست . عادت بر این جاریه که افراد قوی هیکل وزنه های سنگین رو بلند
کنند. حالا اگر یه فردی قوی تر از رضا زاده هم پیدا بشه و در اثر تمرین وزنه
بزرگ و سنگین تری رو بلند کنه ، نمیتونه ادعای معجزه و پیامبری کنه چون
اولا خارق عادت انجام نداده چه برسه به اینکه معجزه کرده باشه . ثانیا و
ثالثا و رابعا و... هم باشه طلبتون
اما در مورد مثال بعدیشون که همون فردی باشه که قلبش از کار میفته و با
شوک بر میگرده . ببینید این مثال چه قدر رقت باره . اخه کسی که قلبش از
کار افتاده که نمرده . حتی افرادی که سکته قلبی میکنند و قلبشون از کار
میافته ممکنه تا چند ساعت بعد بدون شوک هم به فعالیت طبیعی بدن
برگردند . پس عادت طبیعت بر این جاریه که افرادی که ایست قلبی میکنند
ممکنه دوباره قلبشون به کار بیافته . اما ایا عادت بر این جاریه که مرده ای
که بیست سال پیش مرده در قبر زنده بشه ؟؟؟ عیسی فرد مرده رو زنده
میکرد نه فردی که هنوز زنده هست و فقط قلبش از کار افتاده . من نمیدونم
واقعا اینها فکر میکنند مردم چی هستند؟؟؟ یا حرف زدن در مورد اعتقادات
به همین سادگیه؟؟؟؟من صداقتی در کارشون نمیبینم.
لطفا بقیشو در ادامه مطلب ببینید.
سه شنبه 25 فروردین 1388
با عرض سلام و ادب خدمت همه دوستان و بزگواران:
اولا اینکه بنده سال نو رو به همه دوستان و بزرگواران تبریک میگم .
امیدوارم که امسال سال بسیار خوبی از جهت مادی و معنوی برای همه
باشه و انشاالله سال ظهور حضرت صاحب الزمان (روحی و ارواح العالمین
لتراب مقدمه الفدا ) باشه.دوما اینکه بنده شدیدا عذر خواه دوستانی هستم
که مطالب بی مقدار بنده رو دنبال میکنند. راستش تراکم کارهام به قدری زیاد
بود که حتی نمیتونستم بیام و کامنتها رو بخونم. توی همین مدت کوتاه
چندین مسافرت به شهرهای قم ، مشهد ، سمنان ، روستایی به نام اراء ،
و اصفهان داشتم . از طرف دیگه زمانهایی که شیراز بودم مهمانهای متعددی
از شهرهای مختلف که از رفقای ما در شهرهای دیگه هستند داشتم .
هر وقت هم که شیراز بودم تقریبا روزانه چهار یا پنج ساعت رفقای شیراز
که به بنده لطف دارند و بنده رو از اهل سلوک و عرفان میدونن برای رفع
و رجوع مسائلشون به دیدار بنده میومدن . همه اینا رو در نظر بگیرید ،
تراکم کلاسها و درسها و مطالعاتمون رو هم بهش اضافه کنید . مطمئنم
که بنده حق میدید و من رو میبخشید.
حقیقتش قصد داشتم که توی وبلاگ دیگه مطلب ننویسم . اما فعلا این
پست رو داشته باشید تا ببینیم خدا چی میخواد.
قرارمون براین بود که در این پست یه مقدار درباره خطرات راه عرفان
با هم صحبت کنیم.
این مطلب رو به صورت مکتوب بنده هیچ جایی ندیده ام و کتاب یا مقاله ای
که در این مورد باشه سراغ ندارم . تمام مطالبی رو که عرض میکنم به
صورت تجربی خدمتتون تقدیم میکنم. راستش رو بخواید من سعیم بر این
بود که بتونم این خطرات رو دسته بندی کنم و تقدیمتون کنم. همین کار
رو هم کردم . اما چون ممکنه در دسته بندی اون دقت لازم رو به خرج
نداده ام ، اشکالاتی به دسته بندیها وارد باشه . در هر صورت نوشته های
بنده نه سر داره و نه ته . پس بنده رو عفو کنید.
اما خطراتی که توی راه عرفان هست رو میشه به چهار قسم
تقسیم بندی کرد. خطرات جسمی و خطرات روحی و خطرات عملی
و خطرات اعتقادی . البته خطرات جسمی و عملی رو میشه یه قسم
دونست و خطرات روحی و اعتقادی رو هم همینطور . ولی فعلا به خاطر
تفاوتهایی که بین اینها هست من اونها رو جداتگانه لحاظ کردم .
حالا سعی میکنم دونه دونه هر کدوم رو بیشتر باز کنم.
خطرات جسمی
یکی از خطرات مهمی که همیشه سر راه اهل عرفان و سیر و سلوک
قرار داره ، اسیبهای جسمی هست که ممکنه به فرد وارد بشه . گاهی
اوقات بعضی از اهل سیر و سلوک ، علی الخصوص افرادی که تازه با
محبت خدا اشنا شده اند و اتیششون خیلی تنده ، بچگی میکنن و دست
به ریاضاتی میزنن که ممکنه اثار خیلی بدی داشته باشه . این اثار حتی
میتونه فرد رو به جنون بکشونه .
ببینید دوستان ، هر کاری راهی داره . هیچ سالکی نمیتونه راه عرفان رو
بدون استاد طی کنه به جز افراد بسیار محدودی که اونا رو بهشون
سالک نمیگن . به اونها مجذوب میگن . راه اغلب ما سلوکه نه جذبه .
لذا هیچ کاری رو سر خود نباید انجام بدیم . بنده سراغ دارم افرادی رو که
در این دام افتادن . بعضی از ریاضتها مثل ترک حیوانی یا ترک گوشت یا
خام خواری یا سکوت و یا کم خوابی زیاده از حد ، روح رو خیلی لطیف میکنه .
اگر لطافت روح زیاده از حد بشه فرد خیلی اسیب پذیر میشه . لطافت
روحی پیدا کردن یک حرفه و ظرفیت روحی پیدا کردن حرفی دیگه است .
اگر لطافت روح زیادی بشه ولی ظرفیت روح کم باشه ، مشاهدات فرد
بیشتر از حد ظرفیتش میشه و فرد رو از درون منفجر میکنه. در اثر این
ریاضات مثلا به ناگاه در خلوت شبانه فرد صداهایی میشنوه و صیحه های
بسیار وحشتناک و عجیب و غریبی میشنوه که یه دونه اش برای دیوونه
شدنش کافیه . یا ممکنه صورتهایی ببینه که در حد تحملش نباشه .
همین چیزا هست که فرد رو دچار مشکلات عصبی و روانی میکنه و
فرد راهی بیمارستان و تیمارستان میشه . از طرف دیگه ممکنه بعضی
از ریاضات بدن فرد رو ضعیف کنه و به ناگاه فرد رو از پا بندازه و فرد یک
عمر از سلوک کردن محروم بشه. اخه با بدن نحیف و مریض که نمیشه
سلوک کرد. بدن انسان مرکب روح انسانه و روح انسان قراره که یک
عمر سوار این مرکب بشه. حالا اگر مرکب انسان مریض باشه یا از
پا بیافته ، سیر روح هم همینطوری میشه .
یادمه یک روز خدمت استادم حضرت ایت الله نجفی قمشه ای بودم .
به ایشون گفتم که اقا جان یه ریاضتی به حقیر کرامت کنین که من رو
به خدا نزدیک کنه . ایشون نگاهی به بنده کردند و فرمودند (چون بنده از
نظر جسمی نحیف و ضعیف هستم ) :
بنده به شما دستور میدم که بخورید . میخواید غذایی رو که محبوب براتون
اماده کرده رد کنید؟؟
بنده به شما دستور میدم که بخابید. میخواید راحتی و اسایشی رو که
خدا براتون فراهم کرده رد کنید ؟؟ وقتی میخورید ، ببینید که خدا داره با
شما میخورونه. وقتی میخوابید ببینید که خدا داره راحتی و اسایش شما
رو فراهم میکنه . اگر شما بخواید ریاضت بکشید که چهار روز دیگه
نمیتونید یه روزه هم بگیرید . یا نمیتونید یه نماز سرپا بخونید . دستور
من اینه که از مرکبتون خوب محافظت کنید .
حقیقت هم همین بود که ایشون فرمودند . باور کنید تا مدتها وقتی
میخوردم و حرف استاد یادم میامد از خوردن حالت رقص بهم دست میداد .
یا وقت خوابیدن حالت مستی بهم دست میداد .
از طرف دیگه گاهی اوقات بعضی از افراد سر خود مشغول به انجام
برنامه های عبادی خاص یا اذکار خاصی میشن که بعد از مدتی اثار بدی
مثل شنیدن صدا ها یا دیدن صحنه هایی بشه که خارج از تحمل فرده .
اوایل سلوکم خدمت یکی از اولیای گمنام و بسیار عجیب و غریب شیراز بودم .
راستش سر خود ذکر یونسیه میگفتم . ایشون که از بردن نامشون معذورم ،
تا من رو دیدند ، بدون اینکه بنده حرفی زده باشم فرمودند که:
ذکر یونسیه رو بدون اجازه و دستور استاد میگی؟؟؟ اگر خودت رو از پشت
بام پایین بیندازی برات بهتره که ذکر سر خود بگی .
بله دوستان . این کتابهایی که توش دستور اذکار و اوراد و خواص اونها رو
نوشته اند درسته اما هر ذکری مقامی داره . هر کدوم وقتی داره و جایی
داره و ادابی داره . پس لطفا هیچ وقت سر خود و بدون اذن استاد به
ذکر خاص با عدد خاص مشغول نشید . من نمیخوام وارد این مبحث بشم
که هر ذکری مقامش کجاست و اذکار جلالی چه جوری هستند و
اذکار جمالی چه جوری هستند . اما بدونید که هر فردی مظهر اسمی
خاص از اسماء الله هست. اذکاری که به هر فرد داده میشه باید در
تناسب با اون اسمی باشه که این فرد مظهر اون اسمه .
در غیر اینصورت ، ذکر فرد اثر مثبت که نداره هیچ بلکه اثر منفی هم داره .
فلذا هر دستوری باید با اذن استاد خبیر و کار کشته باشه .
البته بعضی از اذکار هستند که به صورت عام وارد شده مثل دستوراتی
که در کتاب مفاتیح الجنان اومده . اینها رو میشه طبق دستور وارد شده
عمل کرد.
خلاصه در این مقام حرف خیلی زیاده . من فقط برای اشنایی با قسمتی
از خطرات جسمی براتون حرفایی زدم . فقط بدونید که حتی میتونه این
اثرات فرد رو تا مرگ هم پیش ببره .
در احوالات سید عبدالغفور دارابی هست که به ناگاه سر کلاس درس
بلند شد و خودش رو اتش زد . این برای این بود که مشاهده اش بیشتر
از حد تحملش بود. فردی در شهرضا بود که مدتها حرف نمیزد و ریاضت
سکوت میکشید اخر هم به ناگاه سنگ به شکم خودش بست و خودش
رو توی رود خونه غرق کرد .
بقیشو در ادامه مطلب ببینید
سه شنبه 22 بهمن 1387
با عرض سلام و خسته نباشید خدمت همه دوستان بزرگوار:
امروز میخوام یه کم از کامنتی که یکی از دوستان برام نوشته حرف بزنم.
البته شما باید بنده رو ببخشید.
توی پست اعجاز قران 5 ، یکی از رفقا که از فرط ادب و شرم و حیا ، سلام
هم یادشون رفته بکنند ، با لحنی که شاید بشه گفت اگر بنده دم دستشون
بودم شاید یه کتک مفصل به حقیر زده بودند نوشته اند که
(بهتر است دهان خود را ببندید و ابله به نظر برسید تا اینكه آنرا باز كنید و همه ی تردیدها
را از میان ببرید .....مارك تواین.... شما بهتره (کتاب علم و نابخردی )چاپ انجمن فیزیک
ایران رو بخونید تا اول بفهمید که هر چیزی که اثبات علمی یا ریاضی نداره خرافات
محسوب می شه وفرق بین علم و خرافه رو بفهمیدچون هر گزاره ای رو که بشه
تفسیر کرد اون گزاره علمی نیست و خرافاته و اینکه گفته اید
11بیلیون وجه قرائت داره تاییدمحکمی بر خرافه بودن است پس
بهتره وقت شریف خودتان و دیگران رو نگیرید خود قرآن شما گفته
( و قولوا قولا سدیدا ) و ان انکرالاصوات لصوت الحمیر قرآن هیچگاه
معجزه نبوده و در بهترین حالت یک جدال به احسن در زمان
جاهلیت با مردمان جاهل آن عصر بوده است (و جادلهم باللتی
هی احسن )شما این سوال ساده ی منو جواب بدین نمی خواد به آقای اوسعی نامه
بنویسید حروف مقطعه که در جاهای مختلف قرآن آمده چیه ؟ اگه قرآن مال مردم همه ی
زمانهاست که مردم تا زمان حال هیچی ازش نفهمیدن و اگه بجای الم (الب یا الغ یا الج یا
هر ترکیب دیگری)هم می آمد فرقی در حال و روز آنها نداشت علما ی این مردم هم جز
حدث و گمان چیزی نگفتندکه بعضی از این اظهار نظر ها آدم رو یاد جناب مستطاب
ملا نصرالدین می اندازد واگه رمز بین خدا و پیغمبره باز چرا در قرآن اومده که بخاطر مردم
نازل شده ؟و اگه یه عده ی خاصی از معصومین مثلا می فهمن که این عده با همون علمی
که معنی یه کلمه ی بی معنی رو می فهمن با همون علم اصلش رو هم می تونستن بفهمن و
باز نیاز به گفتن اون برای مردم نبود یا شاید هم نیاز بود تا افرادی مثل شما با استفاده از
اون معنی اعجاز رو برای مردم تو ضیح بدن )
در فرازهایی از فرمایشات این دوست عزیز ، خیلی مغرورانه امده که
(شما بهتره (کتاب علم و نابخردی )چاپ انجمن فیزیک ایران رو بخونید تا اول بفهمید که
هر چیزی که اثبات علمی یا ریاضی نداره خرافات محسوب می شه وفرق بین علم و خرافه رو
بفهمیدچون ) .
بنده یه مقدار در همین مورد برای شما صحبت کنم و در خلال بحث هم یه
سری مطالب رو تقدیمتون کنم که حتما براتون مفیده.
ببینید دوستان ، بحران زندگی امروز بشر ، حس گرایی است . بشر امروز
میگه هرچیزی رو که من با این چشم ضعیف و خطا پذیر و ... ببینم ، حقیقت
داره . چیزی رو که میشنوم یا لمس میکنم حقیقت داره . چیزی که خارج از
حس منه در حقیقت خرافاته و وجود نداره . همین حرف رو یه کم علمی
میکنن و میگن که چیزی که اثبات فیزیکی نداره یا اثبات ریاضی نداره ،
خرافاته . این اقایون ذهنشون حس گراست. مغز کلامشون همونه که عرض
کردم . به طور ساده و عامیانه یعنی چیزی رو که من با حواس پنجگانه درک
نکنم خرافاته . حالا مهم نیست که صورت کلامشون چه جوریه . مهم اینه
که حرفشون همینه . اینکه یک مطلب رو در غالب الفاظ علمی که مورد
استفاده عوام نیست قرار بدیم ، فقط برای اینه که یه عده رو براحتی فریب
بدن و بگن که مطلب ما علمی است . حالا کاری به این حرفها نداریم .
من میخوام بدونم واقعا این حرف از کجا در اومده ؟؟؟؟
یعنی واقعا چیزی که اثبات فیزیکی نداره ، خرافاته ؟؟؟ .
ببخشیدا ، اجازه بدید یه کم بیشتر در مورد موضوع علم فیزیک صحبت کنیم .
موضوع علم فیزیک ، ماده و احکام ماده است . یعنی فیزیک فقط میتونه
چیزهای مادی رو بررسی کنه و احکام و خواصشون رو مورد مطالعه
قرار بده و احکام درک شده رو در قالب قانونها و فرمولهای ریاضی قرار بده .
همین و بس . حیطه دخالت علم فیزیک بیشتر از این نیست . فیزیک
کارش تعرف ماده است . و مثلا احکام ماده اعم از جرم و حجم و حرکت
و شتاب و ... . پس روشنه که فیزیک هیچ دخالتی در امور غیر فیزیکی نداره .
کی گفته که عالم منحصر در ماده هست . کی گفته حواس ظاهری ما
همه چیز رو درک میکنه . کی گفته هرچیزی که حواس من درک نکنه
خرافاته . اخه دلیلتون بر این حرف چیه؟؟؟؟؟ نمیشه که هرکی هر
حرفی زد رو بدون اثبات قبول کرد. وبالاخره یکی از جفنگیات عالم اینه که
چیزی که اثبات فیزیکی نداره ، خرافاته .
من نمیخوام برهان بیارم بر وجود موجودات غیر فیزیکی . این از همه چیز
واضح تره . فقط چند تا مثال خیلی ملموس و محسوس میزنم تا روشن
بشه که چیزهای غیر فیزیکی وجود دارند و این حرف اقایون واقعا از
حرفهای عامیانه است. البته حرف عامیانه رو مهم نیست کی بزنه .
بزرگترین دانشمندان هم میتونن حرف عامیانه بزنند . اینکه فلانی فلان
جور گفته ، هیچ دلیلی بر صحت حرفش نیست .
ببینید دوستان ، ما چیزی بنام حیات رو در عالم درک میکنیم . ایا پدیده حیات
، یک پدیده مادیست ؟؟؟؟ اگر مادی باشه باید وزن داشته باشه . حجم
داشته باشه و لمس بشه و دیده بشه و بوییده بشه و شنیده بشه . مثلا
وقتی یه نفر میمیره ، باید وزنش نصف بشه . چون حیات رو از دست داده .
حیات هم اگر مادی باشه باید وزن داشته باشه دیگه .
یا اینکه علم رو ببینید . اگر علم یک چیز مادی باشه باید افراد عالم وزنشون و
حجمشون مثلا به اندازه یه نهنگ باشه . در صورتی که وقتی یک فردی رو
میبینید که کوهی از علمه ، چه بسا که وزنش و حجمش از یه ادم جاهل
بی سواد خیلی کمتر هم باشه .
یا اینکه اصلا خود عقل ادمها چیه؟؟؟ ایا عقل یعنی مغز؟؟؟ فردی که هر
روز در معارف عقلی کار میکنه و زحمت میکشه و عقلش رو پرورش میده
و معارف عقلی خودش رو زیاد میکنه ، ایا مغزش سنگین تر میشه ؟؟؟
سوال من اینه : افرادی که میگن همه چیز یعنی همین عالم ماده و فیزیک ،
توجیهشون از عقل و علم و حیات و گزاره های بی شمار دیگه ای که شکی
در وجود داشتنشون و حقیقت داشتنشون نداریم ، چیه؟؟؟؟
ایا میتونند انکار کنند که پدیده ای هست به نام حیات که احکام ماده مثل
جرم و حجم و چگالی و ... بر اون صدق نمیکنه ؟؟؟؟ ایا میتونند علم رو
منکر بشن ؟؟؟ یا عقل رو ؟؟؟؟ .
بر اساس حرف این دوست عزیز و کتابی که معرفی فرمودند ؛ پدیده ای
به نام عقل و علم در عالم خرافاته . چون اثبات فیزیکی نداره .اصلا ما موجود
زنده ای در عالم نداریم . چون حیات خرافاته . ببخشیدا اگر حرفتون این
نیست ، پس بفرمایید تا ما هم بدونیم اثبات فیزیکی و ریاضی این پدیده ها
چه جوریه؟؟؟؟ من بیسوادی که بهتر است دهانم را ببندم و ابله به نظر
بیام ، حرف شما رو نمیفهمم . لطف کنید و این مطالبی رو که عرض کردم
برای من توجیه ریاضی و فیزیکی بفرمایید. اگر نتونستید یا این حرفتون رو
ترک کنید یا پدیده های مذکور رو منکر بشید.
حالا اجازه بدید برای اینکه مقدمات مطلب بعدی رو فراهم کنم یه کم
مباحث منطقی و فلسفی و معرفت نفس براتون بگم تا بتونیم راحت تر حرف بزنیم.
معنای کلی و جزئی
در منطق میگن که مفاهیم یا کلی هستند یا جزئی . مفهوم کلی اون
مفهومیه که قابل صدق بر چیزهای کثیری است . مفهوم جزئی ، اون
مفهومی است که قابل صدق بر یک شخص تنهاست . مثلا مفهوم حیوان
یک مفهوم کلی است . چون قابل صدق بر همه اسبها و شیرها و پلنگها و ...
است . حالا قبل از اینکه خط بعد رو بخونید ، به این سوال جواب بدید .
ایا مفهوم انسان ، یک مفهوم کلی است یا جزئی؟؟؟؟
انشاالله که درست جواب داده باشید . مفهوم انسان هم یک مفهوم جزئی
نیست بلکه کلی است . چون این مفهوم بر همه افراد بشری از ادم (ع)
گرفته تا اخرین فرد عالم امکان صدق میکنه و مصادیق کثیری داره .
اما وقتی مثلا میگوییم حضرت رسول (ص) ، این یک مفهوم جزئی است .
چون فقط یک مصداق داره . وقتی میگیم انیشتین ، این هم جزئی است .
در هر صورت معنای مفهوم جزئی و کلی مشخصه .
صورت و معنی
مطلب دیگه ای که میخوام بگم توضیح دوتا وفهوم صورت و معنا است و
بیان فرق بین اونها. ببینید ، بعضی از چیزها هستند که ما درک میکنیم و
از اونها یک صورت ملموس و قابل دیدن و لمس کردن توی ذهنمون داریم.
وقتی که به دوستمون فکر میکنیم ، میتونیم صورت اون رو در ذهنمون
درک کنیم. صورتی که در خارج از ذهن قابل دیدنه و قابل لمس کردنه و
صداش قابل شنیدنه . ادراکات ذهنی ما که دارای صورت هستند رو صورت
میگن.
اما بعضی از چیزها هستند که ما درکشون میکنیم ولی صورتی قابل لمس
و قابل دیدن ندارند. مثل ترس ، محبت . عداوت . نفرت . خوشحالی و
نشاط و ... . این چیزها رو که صورتی از شون نداریم رو میگن معنی .
پس وقتی ما به دوستمون فکر میکنیم از دوستمون صورتی داریم و وقتی
به محبتمون نسبت به همون دوستمون فکر میکنیم ، داریم ادراک یک
معنی میکنیم.
حالا دقت کنید ، بر اساس حرفهایی که در باره کلی و جزئی زدیم ،
میشه معانی رو به دوقسمت تقسیم بندی کرد.
1— معانی جزئیه: مثل احساس محبتی که نسبت به دوستتون دارید .
یا احساس محبتی که نسبت به مادرتون دارید. یا احساس محبتی که نسبت
به خدا یا پدرتون یا ... دارید. یا احساس نفرتی که از یک دشمن خاص دارید و...
محبت شما نسبت به دوستتون رو درک میکنید و البته این محبت خاص
فقط بر دوستتون قابل انطباقه . این محبت ، با اون محبتی که از پدرتون
دارید فرق میکنه . یعنی محبت شما نسبت به دوستتون قابل انطباق بر
پدرتون نیست و برعکس. یا مثلا ترس. ترسیدن از یک موجود خیالی رو در
خودتون میتونید درک کنید . یا ترسیدن از یک حیوان درنده یا یک دشمن .
این ترها با هم فرق دارند و هر ترسی فقط یک مصداق داره . این معانی
رو معانی جزئیه میگن . چون هر کدام از اونا فقط یک مصداق دارند.
2—معانی کلیه : مثلا شما مفهوم ترس رو یا مفهوم محبت رو یا ... رو به
نحو کلی درک میکنید. میدونید که ترس یعنی چی و این مفهومی رو که
درک میکنید بر همه ترسها قابل انطباقه . این معنا ها رو معانی کلیه میگن.
صور رو هم میشه به دونحو ادراک کرد .
1—صورت جزئیه : صورتهایی که فقط بر یک نفر صدق میکنه . مثل صورت
پدرتون .یا دوستتون .
2—صورتهای کلیه : مثلا وقتی کلمه درخت رو به کار میبریم ، توی ذهن
شما یک صورت مبهمی از یک درخت نقش میبنده که این صورت بر همه
درختهای دنیا قابل انطباقه . اما وقتی دارید درختی رو که توی حیاط خونه
شما هست تصور میکنید ، صورت درخت حیاط شما یک صورت جزئیه است
که فقط بر درخت حیاط شما صدق میکنه و لا غیر .
(باز هم مطلب طولانی شد. لطف کنید ادامه مطلب رو ببینید)
جمعه 11 بهمن 1387
با عرض سلام و خسته نباشید خدمت همه دوستان: امروز اگر خدا بخواد مباحث در مورد معنای وحدت رو تمومش کنیم تا به مباحث بعدی برسیم . قبلا ازتون خواهش کنم که به این بحث دقت زیادی بکنید. بنده هم متاسفانه به خاطر کمبود وقت نمیتونم اونجوری که شایسته مبحثه به تفصیل توضیح بدم. ازشما خواهش دارم که زحمت دقت رو قبول بفرمایید و بر سر بنده منت بذارید. گفتیم که کلمه وحدت اقسام مختلفی داره . وحدت در اولین تقسیم به وحدت حقیقی و وحدت غیر حقیقی تقسیم میشد. اقسام وحدت غیر حقیقی رو بیان کردیم. حالا نوبت رسیده به وحدت حقیقی. اقسام وحدت حقیقی در ابتدا باید عرض کنم خدمتتون که خود وحدت حقیقیه دوقسم داره.قسم اول وحدت غیر حقه نام داره و قسم دیگرش وحدت حقه نام داره. بر این اساس ما میتونیم بگیم که در نگاه کلی سه جور وحدت داریم . 1—وحدت غیر حقیقیه 2—وحدت حقیقیه غیر حقه 3—وحدت حقیقیه حقه در توضیح دوقسم وحدت حقیقی باید عرض کنم که : یک چیزی رو وقتی ما بهش نگاه عقلی میکنیم ، میبینیم که یا این چیز ، کلمه وحدت یک صفت برای اون چیز هست (چنین چیزی وحدت غیر حقه داره) . گاهی اوقات اینجوری نیست . یعنی کلمه وحدت ، یک صفت برای اون چیز نیست. بلکه خود اون چیز عین وحدته (این چیزصاحب وحدت حقه است) !!!!! به عبارت دیگه بگم که واحد حقیقی یا ذاتی است که متصف به وحدت باشه (این ذات رو واحد غیر حقه میگن) یا ذاتی است که عین وحدته( این رو هم واحد حقه میگن). یه کم سخت شد مگه نه ؟؟؟ بله درسته . اخه ما تا حالا چیزی که وحدت حقه داشته باشه رو ندیده ایم . برای همین هم درکش برامون سخته.فعلا کاری به وحدت حقه نداشته باشیم . بریم سراغ وحدت غیر حقه و اون رو بیشتر توضیح بدیم. بعدا انشاالله معنای وحدت حقه و مصداقش بیشتر روشن میشه.اما ما بیشتر از هر کدوم از اقسان وحدت ، با وحدت غیر حقه اشنا هستیم. گفتیم که وحدت غیر حقه ، اون وحدتی هست که صفتی برای یک چیز است. مثلا شمایی که در حال مطالعه این مقاله هستید ، چند تا هستید؟؟؟ معلومه واحد هستید . رایانه شما چند تاست ؟؟؟ اون هم واحده و هرچیزی که در اتاقتون میبینید ، وحدت داره و واحده . واضحه که وحدت شما عاریتی و امانتی نیست . شما حقیقتا یک فرد واحد هستید. کامپیوتر شما حقیقتا یک شیء واحده . وحدت شما و وحدت کامپیوتر شما ، وحدت حقیقیه.اما یک سوال ازتون دارم . ایا میشه گفت که واحد یعنی شما ؟؟؟؟ یا میشه گفت گفت که واحد یعنی کامپیوتر شما؟؟؟ شما واحد هستید ولی وحدت، شما نیست. رایانه شما واحده اما واحد ، رایانه شما نیست. میدونید از این سوالات چی میخوام ؟؟؟ میخوام براتون روشن کنم که شما عین وحدت نیستید . ذات شما با ذات وحدت فرق داره . میخوام بگم که این وحدت یک صفته برای شما . در اینجا وحدت ، با واحد فرق داره . واحد که شما هستید یا کامپیوتر شما ، غیر از صفت وحدته . اما در وحدت حقه اینجوری نیست. یعنی بین وحدت و واحد هیچ فرقی وجود نداره . وحدت عین واحده و واحد هم عین وحدته . حالا با تو ضیحاتی که دادم ، یه سر بزنید به تعریف وحدت حقه و غیر حقه تا معنای اون تعریف به خواست خدا براتون کاملا روشن بشه . حالا که معنای دو قسم وحدت حقیقی روشن شد باید عرض کنم که:خود وحدت غیرحقه دوقسم داره . قسم اول ، وحدت خصوصی و قسم دوم ، وحدت عمومی . وحدت خصوصی ، همون وحدت عددی است . وقتی میگیم فلان شیء واحده یعنی یک عدده . بهتره اینرو هم بگم که وحدت عددی یا همون وحدت خصوصی هم خودش دو قسم داره که بنده به خاطر طولانی شدن بحث نمیخوام در موردش صحبت کنم . وحدت عمومی هم دو قسمه .در واحد عمومی ، یا منظور از عمومیت ، عمومیت مفهومی است یا اینکه منظور ما عمومیت به معنای سعه و گسترش وجودی است . اگر معنای عمومیت اون به معنای عمومیت مفهومی باشه ، این چنین واحدی یاواحد نوعی هست یا واحد جنسی. ( دقت کنید که این نوع وحدت ، یعنی وحدت نوعی و وحدت جنسی ، غیر از اون دوتا وحدتی هست که سابقا توضیح دادیم و گفتیم که اسم اونها وحدت بالنوع بود وحدت بالجنس. وحدت بالنوع و بالجنس از اقسام وحدت غیر حقیقی بودند که درنوع خود یا جنس خود اشتراک داشتند. اما خود نوع انسان . یعنی مفهوم انسان، وحدت حقیقی داره . یعنی ما از مفهوم انسان که یک مفهوم نوعی است ، یک معنای واحد بیشتر درک نمیکنیم. و مفهوم انسان حقیقتا یک مفهوم واحده . وحدت جنسی هم با وحدت بالجنس همین فرق رو داره .) اما وحدت عمومی که عمومیت در اون به معنای عمومیت سعه و گسترش وجودی باشه ، برای فهمش احتیاج به مقدمات خیلی زیادی دارید . چون تنها چیزی که چنین وحدتی داره ، یک حقیقتی است به نام وجود منبسط یا اسم دیگرش نفس الرحمان است . خود اینکه وجود منبسط یا نفس رحمانی چیست ، احتیاج به مقدمات زیادی داره که بنده رو از توضیحش معاف و از عدم توضیحش عفو بفرمایید. این وحدت رو وحدت ظلیه هم میگن.
خب حالا بریم سراغ وحدت حقه حقیقیه . ببینید دوستان ، این وحدت تنها
مخصوص خداست . وقتی میگیم خدا واحده ، منظورمون وحدت عددی نیست.
وحدت عددی یه نوع وحدته که مخصوص ماهیاته . اگر با بحث جوهر و عرض
اشنا بودید ، میدونستید که عدد ، از اقسام عرضه . عرض هم حتما به یک
جوهر وابسته است . جوهر و عرض هر دوتاشون از اقسام ماهیت هستند.
حالا اگر کسی خدا رو واحد بدونه و منظورش از این وحدت ، وحدت عددی باشه
در حقیقت خدا رو مثل جوهر دونسته . جوهر هم که ماهیته . یعنی خدا رو
ماهیت میدونه . اگر هم خدا ماهیت بشه ، میدونید که ماهیت اصلا اصالت نداره
و ... حالا ببینید بحث سر از کجا در میاره . اقایونی که مدعی علم توحید هستند
و خودشون رو استاد میدونند و ... کاش یک بار خود کلمه توحید رو معنا
میکردند . راستش رو بخواید مطمئنم که اصلا نمیدونند وحدت اقسامی داره.
همین اقایون با همین بی سوادیشون در همه چیز دخالت میکنند. در عرفان،
در علوم غریبه ، در قران ، در حدیث و ... متاسفانه از توحید حتی معنای کلمه
خود توحید رو هم نمیدونند ولی مدعی علم توحیدند. خدا میدونه بعضیاشون
معنای جوهرو عرض رو که از ابتدایی ترین مسائل فلسفه هست رو نمیدونند
و من مجبور شده ام ساعتها وقت صرف توضیح این مطلب براشون بکنم و
خیلی از مسائل دیگه که هیچ علمی از اون ندارند ولی ... . حالا ببینید اگر
توحید بیفته دست کسی که اینقدر در این مسائل ابتدائیه ، وبعد بخواد همین
فرد درباره قران نظر بده و حدیث و دین و ... چی برسر دین میاد؟؟؟؟ .
حالا بگذریم از این درد دلها . اگر منظور از وحدت خداوند وحدت عددی باشه،
یک مشکل بزرگ دیگه هم پیش میاد. اونم مشگل شرکه. در مسئله قبلی
بحث کفر مطرح بود . چون با واحد عددی دونستن خدا اون رو ماهیت دونستیم
و این کفره . اما مشکل دیگه اینه که خدایی که لیس کمثله شیء ، اگر
وحدتش عددی باشه ، تبدیل میشه به یه موجود مثل کل شیء . چون همه
چیز در عالم ماهیت داره و وصف وحدت عددی میتونه بر هر ماهیتی صدق
کنه.اگر وحدت خدا وحدت عددی باشه در صفت وحدتش شبیه و مثل همه
اشیاء میشه . یعنی به عدد موجودات عالم برای خداشریک پیدا شد. حالا ببینید
که توحید چه قدر دقیقه . دلایل فراوانی هست برای اینکه وحدت خدا وحدت
عددی نیست بلکه وحدت حقه حقیقیه است . اول اینکه اگر وحدت خدا عددی
باشه لازمه اش کفره . دوم اینکه لازمه اش شرکه . سوم اینکه خدا باید
ماهیت باشه در حالیکه منزه از ماهیته . چهارم اینکه لازمه اش محدود بودن
خداست
(چون ماهیت یعنی حد وجود) در حالیکه خدا نامحدوده و اشکالات فراوان
دیگه ای که نمیخوام وارد بحثش بشم.. اینها همگی دلایل نقضی هست بر
اینکه وحدت خدا وحدت عددی نیست .
اما دوستان عزیز میدونید این حرفها که زدیم یعنی چی؟؟؟ یعنی کسی نمیتونه
حتی بفهمه وحدت خدا یعنی چی . چون واحد بودن از اسماء ذات خداست.
اسماء ذات هم عین ذات هستند. ذات خدا که قابل شناخت برای احدی نیست.
وحدت اوهم چون عین ذاتشه قابل شناخت برای احدی نیست . تنها میشه
فهمید که چنین وحدتی هست و این وحدت فقط بر خداوند صدق میکنه و
لا غیر . تنها میشه از اون وحدت در مقام عقل مفهومی درک کرد والبته
این مفهوم خیلی مفهوم ضعیف و دست و پا شکسته ای هست . دقیقا مثل
ذات . اما در مقام شهود میشه وحدت او را به اندازه ظرفیت فرد عارف شهود
کرد. اما هیچ وقت نمیشه به کنه وحدت او حتی با شهود هم رسید. اصلا عارف
حقیقی کسیه که به شهود این مقام رسیده باشه . البته این معناش این
نیست که وحدت حقتعالی قابل شهوده . عرض کردم هر عارفی به اندازه
وسعت خودش میتونه حظی از شهود وحدت حقتعالی ببره ولی هیچکس
نمیتونه به کنه وحدت او پی ببره . حالا ببینید تعبیر قران چه قدر دقیقه .
نمیگه (قل هو الله واحد) که توهم وحدت عددی بشه . بلکه میگه (قل هو الله
احد ) البته تعبیر واحد هم داریم اما مربوط به مقام هویت نیست بلکه در مقام
الوهیت خداوند تعبیر به واحد میکنه . حالا اینها بحثهای خیلی تخصصی
عرفانیه که فکر نمیکنم شما ازش چیزی سر در بیارید. پس بگذریم .یا تعبیر
بلند معصوم (اگر اشتباه نکنم امیر المومنین در نهج البلاغه هست یا امام
سجاد) در مورد وحدت حقتعالی که میفرمایند (واحد لا بالعدد) .
حالا تازه تونستیم بفمیم که کلمه توحید چه معنایی داره . از اولین شرک و
کفرمون خلاصی پیدا کردیم . بریم و برسیم به مباحث بعدی در باب توحید .
خلاصه مباحث این شد که ما چندین نوع وحدت داریم که عبارتند از
1- وحدت بالجنس 2- وحدت بالنوع 3- وحدت بالکیف 4- وحدت بالکم 5- وحدت
بالوضع 6- وحدت بالنسبه (اینها همگی اقسام وحدت غیر حقیقی بودند .) 7و8
دوقسم وحدت عددی 9- وحدت نوعی 10- وحدت جنسی 11 وحدت بالعموم
وجودی و سعی (که وحدت ظلیه هم نام داره) 12 وحدت حقه حقیقیه که
مختص به خداست . از این اقسام وحدتها تنها وحدت حقه حقیقیه شایسته
ذات ربوبی است .
ببخشید که کمتر توضیح دادم . راستش اگر بخوام وارد مباحث بشم خیلی
خیلی حرف زیاده . هم خودم و هم شما رو هم خسته میکنم. این بحث رو
میشد از منظر قرانی و روایی بررسی کرد و خیلی بیشتر روش مانور داد .
اما فکر میکنم همین مقدار کافی باشه .
اما دوستان باید عرض کنم که بنده شنبه یه مسافرت در پیش دارم. یکی از
اولیای خدا که استاد حقیر هستند و بنده به دلایلی از بردن نامشون معذورم
از بنده خواستند که ایشون رو به قم و زیارت حضرت معصومه(س) و جمکران
ببرم . محمد علی و که داستانش رو توی پست قبلی براتون گفتم و یکی دیگه
از رفقا هم با ما هستند . احیانا در بین راه در اصفهان مهمان حضرت ایت الله
شوشتری هستیم ایشون هم یه مسافرت دارند به قم و تهران که توفیق
همراهی ایشون رو هم داریم . ممکنه تا اواخر هفته توفیق خدمت رسیدن
رو نداشته باشم . خیلی به این سفر امید دارم . انشاالله که مورد توجهات
حضرت صاحب الامر قرار بگیریم . از شما خواهش دارم که بنده رو دعا کنید .
تقاضایی از حضرت صاحب دارم که شاید با دعاهای شما حضرت به
بنده سراپا تقصیر نگاه کنند. پس ما رو یادتون نره . من هم یاد همه هستم .
التماس دعا.
بماند برای بعد. 